مرتضى راوندى

441

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

زايد بىهنجارگوى و خانه برانداز ! » ولى متأسفانه دلقكان و يا نديمان خاص نيز هميشه از قدرت انتقاد برخوردار نبودند ، و به نظر مىرسد كسانى كه گاهى حقايق تلخ را گوشزد اميران مىكردند جزو استثنائات بودند . عنصر المعالى محتاطانه نصيحت مىكند : « . . . و هرچند عزيز باشى از خويشتن‌شناسى غافل مباش و سخن جز بر مراد خداوند مگوى و با وى لجاج مكن كه هركه با خداوند لجاج كند ، پيش از اجل بميرد كه با درفش مشت زدن احمقى بود . » مولوى در تأييد اين مطلب با لحنى طنزآلود ، به نحو زيبايى داستان نرد باختن شاه و دلقك را نقل مىكند : شاه با دلقك همى شطرنج باخت * مات كردش زود خشم شه بتافت گفت شه‌شه و آن شه كبرآورش * يك‌يك آن شطرنج مىزد بر سرش كه بگير اينك شهت اى قلتبان * صبر كرد و گفت دلقك الامان دست ديگر باختن فرمود مير * او چنان لرزان كه عود از زمهرير باخت دست ديگر و شه مات شد * وقت شه‌شه گفتن و ميقات شد برجهيد آن دلقك و در كنج رفت * شش نمد بر خود فكند از بيم تفت زير بالشها و زير شش نمد * خفت پنهان تا ز خشم شه رهد گفت شه هىهى چه كردى چيست اين * گفت شه‌شه شه اى شاه گزين كى توان حق گفت ، جز زير لحاف * با چو تو خشم‌آور آتش سجاف شاعرانى كه جرأت مىكردند و در مقام امراء برمىآمدند ، معمولا سرنوشت غم‌انگيزى داشتند . هلالى استرآباى متهم شد كه يك رباعى در حق سفاكيهاى عبيد اللّه خان ازبك گفته است و جان خود را بر سر اين شعر نهاد : تا چند از پى تالان باشى * تاراجگر ملك يتيمان باشى غارت كنى و مال مسلمان ببرى * كافر باشم اگر مسلمان باشى به گفتهء هدايت در مجمع الفصحاء اختر گرجى از غلامان دولت صفويه و از گرجيان آن سلسله بود . و به خاطر « زبان درازيهايى » كه كرد زبانش را سليمان خان قاجار بريد . از مثالهاى اخير اين‌گونه مجازاتها ، فرخى يزدى بود كه در عنفوان جوانى در سال 1904 شعرى به نام « مسمط وطنى » سرود و سخت به حكومت قاجاريه حمله كرد ، ضيغم الدوله قشقايى ، حاكم يزد به حدى از اين كار شاعر عصبانى شد كه دستور داد دهان او را با نخ و سوزن دوختند . جاى اين زخمها تا آخر بر اطراف دهان فرخى باقى بود . قسمت آخر اين مسمط كه در آنجا حاكم مذكور مورد خطاب قرار مىگيرد چنين است :